تبلیغات
کردوان سفلی - دل نوشته ای از یک دوست2

دل نوشته ای از یک دوست2

دوشنبه 1 تیر 1394 22:56

نویسنده : حمید شاهین
سلام و درود خدا برهمه شهیدان والا مقام . عزیزانی که جان نازنین خود را برای ماندن ما فدا کردند. شهدایی که از بین ما رفتند به معنای واقعی کلمه انسان کامل بودند . یاد و خاطره همه آنها بخیر.
   اوایل سال 64 بود در بسیج مرکزی بوشهر  می خواستیم به جبهه اعزام بشیم. خیلی از دوستان و همولایتی ها بودند. یه برادر پاسداری اگه اشتباه نکنم بنام اکبر راهور داشتیم که خیلی خیلی سخت گیر بود همون موقع بخاطر سن کمی که داشتم از رفتن بنده و تعدادی از دوستان به جبهه جلوگیری کرد خیلی ناراحت و غمگین بودم به حدی که با صدای بلندگریه میکردم ولی برادر راهور میگفت شما اول برید آموزش ببینید و بعد برید جبهه . بخدا انگار دیروز بود گوشه ای نشسته بودم و گریه می کردم که دیدم عبدالحسین با خنده به طرفم میاد دستی به شانه هایم زد و با خنده گفت: اشکال نداره برو پادگان آموزش ببین بعد بیا جبهه اونجا همدیگه رو  می بینیم. چند روز بعد رفتیم پادگان آموزشی فسا . 25 روز اونجا بودیم و حدود 20 روز هم پادگان امام علی (ع) شیراز و بعدش رفتیم لشگر 19 فجر اهواز محله کوت عبدالله پادگان شهید دستغیب. زمانی که اونجا رفتیم عبدالحسین و دوستانش رفته بودند عملیات که بعد از مدتی خبر مفقودالاثر بودنش را آوردند. یاد آن روزها بخیر . یاد محله کوت عبدالله و پادگان شهید دستغیب بخیر فلکه چهارشیر و فلکه ساعت و چهار راه نادری و رود خروشان کارون و . . .



دیدگاه ها : () 




آخرین ویرایش: دوشنبه 1 تیر 1394 23:04



زرالی
دوشنبه 2 شهریور 1394 16:06
سلام.یاداوری خاطرات سالهای دهه 60 همیشه یه حال وهوای دیگه ای داره.باان حال وهوا زندگی کردهایم.یادش بخیر صدای بلندگوی لندکدوز پایگاه که هروقت بلندمیشد ای لشکر صاحب زمان اماده باش اماده باش دل وجان ادمارابه لرزه درمیاورد.سال 64 قرارشد یه عده ازبچه های مدرسه شهید ماهینی اعزام بشند جبهه.چقدرالتماس کردم واهوناله وتهدید تا پدرومادرم راضی شدند.صبح روزاعزام یه وانت ولندکروز پایگاه بچه هاراسوارکردند وبه سمت خورموج .اززیارت وکردوانها واسمال محمودی کلا 17 نفر.تومحل اعزام تازه معلوم شد که اصلا کسی ازما ثبت نام نکرده .اجازه اعزام ندادند وگفتند برگردید برای سری بعد.انموقع چه حالی به بچه هادست دادخدامیداند.بعضی روشون نمیشد که برگردند.طوریشد که تعدادی سر سه راه قهوه خونه خودشون ازماشین انداختند پایین که برنگردند.خودم هم یکی ازانهابودم که صبرکردیم ودم غروب امدیم سه راه حسین زایری وازانجا برگشتیم .قبل ازولات پیاده شدیم ودرتاریکی دزدکی برگشتیم خونه....اینطور حال وهوایی بود که به هیچ چیزی غیراز جبهه فکرنمیکردیم وشوری داشتیم که همه چیزازیادمان میبرد.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.